شهادت امام جعفر صادق(ع)

شهادت امام جعفر صادق(ع)

 

ای زهر بسوزان که ز جان می سوزم

از زخم تو و زخم زبان می سوزم


زان روز که در بزم شرابم بردند

با روضه ی چوب خیزران می سوزم


ای زهر ندیدی که چسانم برند

در پیش نگاه کودکانم بردند


صد بار به خاک کوچه ها افتادم

وقتی به زمین کشان کشانم بردند


از کینه ی خود زِ نام حیدر می گفت

گفتم که نگو ولی مکررمی گفت

ادامه نوشته

شهادت امام جعفر صادق(ع)

شهادت امام جعفر صادق(ع)

آتش گرفته بار دگر آشیانه ات

چون شعله ها گرفته ام امشب بهانه ات


هر گوشه ای كه می نگرم خاطرات توست

اینجا پُر است گوشه به گوشه نشانه ات


دیوار و دود و آتش و لبخندهای شوم

دیدی شده ست خانه ی من روضه خانه ات


امشب كه كودكان ز پی ام گریه می كنند

افتاده ام به یاد تو و نازدانه ات

ادامه نوشته

شهادت امام جعفر صادق(ع)

شهادت امام جعفر صادق(ع)


کاش می شد بگذارند مهیا گردد

شب او صبح به محراب مصلا گردد

شب او صبح نشد،نیمه شب او را بردند

تا که با زخم زبان آن شبش احیا گردد

 

شعله بر خانه اش انداخت حرامی تا زود

در این خانه به یک ضربه ی پا وا گردد

در آتش زده کم بود بیافتد رویش

باز کم بود که میخی به تنی جا گردد

 

پیش طفلان پی مرکب پدر پیری رفت

تا که این کوچه پر از ناله ی بابا گردد

دو قدم راه نرفته به زمین می افتاد

تا که تکرار زمین خوردن زهرا گردد

ادامه نوشته

شهادت امام جعفر صادق(ع)


شهادت امام جعفر صادق(ع)

منم آن دل که ز داغ تو به دریا می زد
روضه اش شعله به دامان ثریا می زد

موسپیدی که دو دستش به طنابی بستند
پیرمردی که نفس در پی آنها می زد

آن طرف گریه ی طفلان من و در این سو
خنده بر بی کسی ام دشمن زهرا می زد

نیمه جانی که در آتش پی گلهایش بود
شعله وقتی ز در سوخته بالا می زد

آه از آن بزم شرابی که به یادم آورد
داغ آن زخم که نامرد به لبها می زد

یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود
تا ببیند که لب چوب کجا را می زد
ادامه نوشته

شهادت امام جعفر صادق(ع)

شهادت امام جعفر صادق(ع)

زهر اشکی شدو چشمان ترش را سوزاند

سینه ی بی رمق محتضرش را سوزاند

بارها حرمت این شیخ در این شهر شکست

ناله ی بی کسی اش هر سحرش را سوزاند

سالها بود که با روضه ی مادر می سوخت

آنقدر سوخت دلش دور و برش را سوزاند

قاتل مادر او باز سراغش آمد

هیزم آورده و دیوار و درش را سوزاند

ادامه نوشته

شهادت امام جعفر صادق(ع)

شهادت امام جعفرصادق(ع)

بگذارید از این خانه عبا بردارد

لااقل رحم نمایید عصا بردارد

بگذارید در این حلقه دود و آتش

طفل ترسیده از این معرکه را بردارد

پیر مرد است نبندید دودستش نکشید

وای اگر دست نحیفی به دعا بردارد

کوچه ای تنگ ودلی سنگ وزمین خوردنها

استخوانی که ترک خورد صدا بردارد

ادامه نوشته