حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

 

عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد

 

باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند

 

این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش

 

یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضه شعله را عمو می خواند


ادامه نوشته

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت عبداله(ع)

این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

با جوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

می نویسد عمو و  بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

ادامه نوشته

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

 

دستش به دست زینب و میخواست جان دهد

میخواست پیش عمه عمو را صدا زند

 

می دید آمده ببردسهم خویش را

بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند

 

سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد

دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند

 

در بین ازدهام حرامی و نیزه دار

درمانده بود حرمله تيرش کجا زند

ادامه نوشته

حضرت عبداله(ع)


حضرت عبداله(ع)

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو می داد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

با هر تب افسوس نمردم که نمردم
در خون تو این بار تپیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
ادامه نوشته

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

 

پا گرفته در دلم آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و سینه آتش دان شده


اشک هایم می چکد بر لبت یعنی که باز
آسمان تشنه ام موسم باران شده


بین این گودال سرخ ،در دل این قتلگاه
دیدمت تنهاترین غرق در طوفان شده


صد نیستان ناله را هر نفس سر می دهم
بی سر و سامان توست آه سرگردان شده


یک طرف من بودم و عمّه ای دل سوخته
یک طرف امّا تو و خنجری عریان شده

ادامه نوشته