ولادت امام رضا علیه السلام

بارها گفتم به خود دیدی که قسمت می‌شود

دیدنش نزدیکتر ساعت به ساعت می‌شود
بعدِ نیشابور قلبم پُر حرارت می‌شود
عاقبت از دستِ من این کوپه راحت می‌شود

عشق وقتی که تو باشی بی‌نهایت می‌شود

یک نفر قبل از خودم در من تصرف کرده است
عشق را در شوق پیچیده تعارف کرده است
وسعتِ روح مرا غرق تشرف کرده است
تا حرم را دیده‌ام قلبم توقف کرده است

باز هم اذن ورودی که عنایت می‌شود

یک طرف صوتِ تلاوتهای قاری‌ها و من
یک طرف مداح و آوای قناری‌ها و من
صحن در صحن است حال بی قراری‌ها و من
تا ضریحت مست از لحظه شماری‌ها و من

یاعلی می‌گویم اینجا و قیامت می‌شود

مثل این آئینه‌ها خود را شکستم آمدم
پیش این فواره‌ها قدری نشستم آمدم
تا ضریحت راه را از حفظ هستم آمدم
رو به سویت چشمهایم را که بستم آمدم

آمدم که آمدن‌هایت اجابت می‌شود

من به دنبالِ توام فیروزه‌کاری‌ها که نه
غرق در نام رضایم خوش‌نگاری‌ها که نه
دست خالی می‌روم از کفشداری‌ها که نه
می‌کَنم دل از همه از این نداری‌ها که نه

صدهزاران حج نصیب یک زیارت می‌شود

هرچه هست اینجا از اول تا به آخر دیدنی است
بال بالِ بچه‌ها مثل کبوتر دیدنی است
دُور دورِ دختران بر گرد مادر دیدنی است
سُرسره بازیِ طفلان روی مرمر دیدنی است

چشم با این دیدنی‌ها غرق حیرت می‌شود

جبرئیل آمد حرم یک شب شفایش را گرفت
رفت میکائیل و اسرافیل جایش را گرفت
مرد کوری بود دیدم چشمهایش را گرفت
خادمی از دستِ معلولی عصایش را گرفت

ناز ما را کم بکش دارد که عادت می‌شود

بارها گفتم بده اینبار می‌گویم بگیر
آنچه می‌دانی از آن بسیار می‌گویم بگیر
این مَنیت را از این دیوار می‌گویم بگیر
هرچه شد بر قامتم سربار می‌گویم بگیر

عاشقیِ ما تو را اسباب زحمت می‌شود

با کبوترهای تو هروقت قاطی می‌شوم
مثل این فواره غرقِ بی ثباتی می‌شوم
محوِ اوصاف تو و الطاف ذاتی می‌شوم
باز امشب خیره بر مردی دهاتی می‌شوم

هرکه اینجا می‌رسد حتما که دعوت می‌شود

با خودش چادر نمازِ پیر‌زن آورده است
جانماز و عطر و تسبیح و کفن آورده است
روی انگشتش عقیقی از یمن آورده است
خرده پولی نذر آقا از وطن آورده است

آسمان از دیدنش غرق حسادت می‌شود

می‌کشد سوغاتی‌اش را بر ضریحت پیرمرد
می‌زند بوسه همینجا بر ضریحت پیرمرد
آمده در بین صف‌ها بر ضریحت پیرمرد
یک کفن آورد اما بر ضریحت پیر مرد

قبل آنیکه کشد دیدم خجالت می‌شود

گریه‌اش اُفتاد یادِ جسم عریان حسین
از خجالت آب شد پیرِ پریشان حسین
زیرِ ایوانت دلش رفته به ایوان حسین
ای به قربانت رضا و ای به قربان حسین

اشکهامان مرهم صدها جراحت می‌شود

حسن لطفی402/03/09

کانال اشعار دکتر حسن لطفی در تلگرام

کانال اشعار دکتر حسن لطفی در تلگرام

#یاشبیر

Telegram: Contact @yashobeyr_hassan_lotfi

 

وفات حضرت معصومه(س)

وفات حضرت معصومه(س)

رسیده ام به نفسهای آخرم دیگر

که دستهای خزان کرده پرپرم دیگر

میان سینه ی خود قلب پرپری دارم

نه سایه ی پدری نه برادری دارم

دو چشمِ من به در اما کسی نمی آید

برای دیدنم آیا کسی نمی آید

نشد که حرف دلم را به آشنا گویم

به روی بستر مرگم رضا رضا گویم

اگر چه داغ برادر شکست خواهر را

ولی به نیزه ندیدم سر برادر را

تمام زمزمه ام زینب است در دمِ مرگ

که دوخت سوی عزیزش نگاه آخر را

دوباره روضه به پا کرده ام در این خانه

دوباره می شنوم گریه های مادر را

سر پدر به نی و عمه در هجوم سنگ

کسی نبود بگیرد دو چشم دختر را

میان بزم شراب و کنار نامحرم

چو دید چشم ستمگر لبان پرپر را

به پیش چشم یتیمان شرر به جان میزد 

بر آن لبان ترک خورده خیزران میزد

(حسن لطفی)

 

ورود کاروان به مدینه

ورود کاروان به مدینه 

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا


تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه  گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا


دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد


ديد در احترام مردم شهر

به سوی کارون قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت


زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم


حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

وندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم


داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد


زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت


گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي 

قدكمان بود قدكمانترشد


شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت


مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم 

سر یک پیرهن چه دعوا شد

(حسن لطفی)

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)

نیمه شب در خرابه وقتی که

ربنای قنوت پیچیده

بعد زاری و حق حق گریه

چه شده این سکوت پیچیده

---

عمه اش گفت خوب شد خوابید

چند شب بود تا سحر بیدار

کمکم کن رباب جای زمین

سر او را به دامنت بگذار

---

آمد از بین بازویش سر را

تا که بردارد عمه اش ای داد

یک طرف دخترک سرش خم شد

یک طرف سر به روی خاک افتاد

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه (س)

آسمان تیره وتاریک و کدر بود در آن دم

سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم

سحری تیره تر از هر شب تاریک

وسیه تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی

در آن صحنه تاریک و در آن ظلمت یک دست

فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب

چشم نواز همگان بود در عالم

و در این شب شب تاریکتر ازشب

و ز هر درد لبالب

به صفی میگذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف

خدایا چه خبر هست؟

که اینگونه شتابان و نمایان

به میان دو صف از فوج نگهبان

ز گذر میگذرد

آه کجا؟

آه چرا؟

این دل شب

اول این صف به کف دست کسی بود طلایی

طبقی نقش و نگارین شده زرین شده

هر چند که یک خلعت سرخ است

به روی طبق،اما

ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذرها گذرن

ادامه نوشته

اول جلسه ای امام حسین(ع)


امام حسین(ع)

شکسته بال تر از من در این حوالی نیست

هوای کوی تو داریم و حیف بالی نیست

 

به سینه می زنم از داغ تو ترک بخورد

شبیه سینه ی ما کاسه ی سفالی نیست

 

چرا بساط دو چشم ز گریه ها خالیست

چرا چرا دل ما از کناه خالی نیست

 

نشسته است اجل بر سرم مرا دریاب

بیا که سیر بگریم،بیا مجالی نیست

 

به پای منبر آیات تو گرفتم که

بجز مسیر شما فرصت تعالی نیست

 

بگو به آنکه جنون مرا نمی فهمد

نصیحت تو به دیوانه ها که حالی نیست


ادامه نوشته

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

 

عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد

 

باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند

 

این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش

 

یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضه شعله را عمو می خواند


ادامه نوشته

حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

حضرت قاسم(ع)

چکمه اش را که از گلو برداشت

دشت را ناله ی عمو برداشت

نیزه را قاتل از تنش بعد از

سیزده ضرب زیر و رو برداشت

*

پنجه ای آمده گلو بکشد

بعد هم جنگ شد که سو بکشد

تا میاید حسین و گریه کند

زدنش ناله ی عمو بکشد

*

او یتیم است مُبهمش نکنید

زیر این نعلها کمش نکنید

آه ای نیزه ها میان حرم

مادرش هست درهمش نکنید

ادامه نوشته

شهادت امام سجاد(ع)

شهادت امام سجاد(ع)

زهر اشکی شد و کانون عا را سوزاند

بند بند من افتاده ز پا را سوزاند

آسمان تار شده و جرعه ی آبی این زهر

پاره های جگر غرق بلا را سوزاند

سینه ام بود حسینیه ی غمهای حسین

یاد آن خاطره ها بیت عزا را سوزاند

من نه امروز که در کرببلا جان دادم

از همان روز که آتش همه جا را سوزاند

با همان تیر که در حنجره ای سرخ و سفید

تارهای عطش آلود صدا را سوزاند

از همان لحظه که می سوختم و می دیدم

تازیانه همه ی پیکر ما را سوزند

خیمه ای شعله ور افتاد زمین ناگاه

چادر دختری از جنس حیا را سوزاند

وای از آن بزم که درپیش اسیران حرم

خیزران هم لب هم طشت طلا را سوزاند

دیدم آتش ز سر بام به سرها می ریخت

گیسوان به سر نیزه رها را سوزاند

ادامه نوشته

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

حضرت علی اصغر(ع)

 

توو تاول و گرمی آفتاب

من و فکر دلشوره های رباب

لبت تا به هم تا به هم می خورد

تمامی لشگر به هم می خورد

زبان بسته ای یا ادب کرده ای

بمیرم برایت که تب کرده ای

زدم بوسه بر صورتت جمع شد

چرا اينقدر صورتت جمع شد

به دستان بابا عرق کرده ای

به جای عمو آب آورده ای

نفسهات هر لحظه کم میشود

سرت بر سر شانه خم می شود

به چاک لبت خشک شد خون تو

چرا مانده خون زیر ناخون تو

چرا گردن مادرت زخمی است

و یا گونه ی مادرت زخمی است

ادامه نوشته

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

حضرت علی اصغر(ع)

گمان را شکست   غمی قامت آسمان را شکست

ببین حرمله    که پشت امام زمان را شکست

چنان زه کشید   که از بغض حیدر کمان را شکست

صدایی مهیب   دل مادری نیمه جان را شکست

سه شعبه رسید   یکی از سه شعبه دهان را شکست

گلو که نگو   نوک دوم اش استخوان را شکست

و با سوی     سرِ کودکِ بی زبان را شکست

چنان ضربه زد   نه گل بازوی باغبان را شکست

پس از ساعتی  شرر حرمت آشیان را شکست

حرامی زد و    سر کودکان خیزران را شکست

در آن ازدحام   که سنگی سر بر سنان را شکست

ادامه نوشته

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

زبان حال حضرت رباب(س)

 

هم افتاده از نیزه سرت نه

هم جا باز کرده حنجرت نه

اگر هم خواستی از نی بیافتی

فقط در پیش چشم مادرت نه

*

امان از چشمِ هرزه بین خولی

و از خون لخته های زین خولی

نداری طاقت کنج تنورش

برو هرجا نه در خورجین خولی

*

بگو زینب:کمی آرام بچه است

بگو با ازدهام شام،بچه است

کمی از چهره اش تغییر کرده

بگو با سنگهای بام بچه است

(حسن لطفی)

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

حضرت علی اصغر(ع)

زبان حال امام حسین(ع)

 

ندانم گریه است این یا که خنده است

عزیزم هرچه می باشد کُشنده است

گلم از خواب نازت نپری که

سرت بد جور بر یک پوست بند است

*

زبانت آب کرده خواهرت را

لبانت پیر کرده مادرت را

کدامین را به مادر پس رسانم

همین قنداقه را یا که سرت را

*

چه زود این غنچه را پژمرد این تیر

گمانم حنجرت را خورد این تیر

خدایا شکر دستم بود ور نه

سرت را با خودش می برد این تیر

(حسن لطفی)


محرم- امام زمان(عج)

امام زمان(عج)

دلم برای دیدنت مذاب شد نیامدی

چقدر دروی شما عذاب شد نیامدی

به شهر وعده داده ام که می رسی و پیششان

دوباره نوکر شما خراب شد نیامدی

صدا زدی حسین را صدا زدم حسین را

تمام عمر من پر از جواب شد نیامدی

شب یتیم مجتبی گذشت و من ندیدمت

چقدر شاخه های گل گلاب شد نیامدی

دوباره شد محرم و رسید صاحب عزا

ببین که مادرت ز گریه آب شد نیامدی


ادامه نوشته

شهادت حضرت علی اکبر(ع)

حضرت علی اکبر(ع)

می کشم خویش را به روی زمین

گاه بر سینه گاه بر زانو

این عصای شکسته بعد از تو

کمکم کرده بیشتر از زانو

 

چندمین بار می شود یادِ

شب دامادی تو افتادم

فرصتی بود و بعد عمری شرم

به جمال تو بوسه می دادم

 

حیف دیگر نمی شود بوسید

از لبانی که چاک خورده پسر

وای بر من چرا محاسن تو

اینقدر روی خاک خورده پسر

ادامه نوشته

عا شورا-امام حسین(ع)

امام حسین(ع)

قمرش ریخت به هم   دید افتاده شبیه پسرش ریخت به هم

تا سپاهش افتاد   دست بگذاشت به روی کمرش ریخت به هم

خواست جمعش بکند   دید او ریخته در دور و برش،ریخت به هم

تا سه شعبه پیچید   خورد بر چشمی و چشم دگرش ریخت به هم

سینه اش وقتی که   نیزه ای رفته فرو تا جگرش،ریخت به هم

تا که با سر افتاد   تیر بیرون زده و پشت سرش ریخت به هم


ادامه نوشته

شهادت حضرت عباس(ع)

شهادت حضرت عباس(ع)

آب آور را زدند   ناله ای پیچید در خیمه که لشگر را زدند

در میان نخل ها   دستها تا شد قلم گفتند حیدر را زدند

باز هم از پشت نخل   حرمله یک چشم،خولی یک چشم دیگر را زدند

خورد تا روی زمین      دید بر دیوار کوچه روی مادر را زدند

تا که کوتاهش کنند   تیغ ها از سمت پا بدجور پیکر را زدند

یک نفر مو را گرفت   یک تبر محکم به پایین آمد و سر را زدند

آستین شد موی سر   دزدهای قافله این بار معجر را زدند

روی تیغِ نیزه ها        ابتدا عباس را و بعد اصغر را زدند


ادامه نوشته

تاسوعا

امام زمان(عج)

تاسوعا

شبیه چشم شما چشمهای تر دارد

کسی که خاک حسینیه را به سر دارد

تو گریه کردی و شد سرخ چهره فهمیده ام

که وقت روضه ی تو اشک هم جگر دارد

خدابه روی من و تو حساب وا کرده

که گریه ای بکنیم و حساب بردارد

هوای امشبمان فرق می کند انگار

نشسته مادری و دست بر کمر دارد

حسین روز و شبم را گرفته می دانم

برای عاشقی ام عقل دردسر دارد

فقط به تربت ارباب سجده می چسبد

همیشه سجده ی ما مزه ی دگر دارد

مرا حواله نمودند خاکِ پا ببرم

هزار شکر که این خیمه رفته گر دارد


ادامه نوشته

شهادت حضرت عباس(ع)

حضرت عباس(ع)

 

میرود از خیمه رهایش کنید

شعله ور اسفند برایش کنید

وای که جا دارد از این دم به بعد

حیدر کرار صدایش کنید

قامت او دید خدا امر کرد

قبله گه کرببلایش کنید

خواهر او گفت به اهل حرم

چشم زیاد است دعایش کنید

مالک قلب من و دیوانه هاست

هرچه سر اینجاست فدایش کنید

 

ساقی از این باده سبو می کشم

یک صدو ده مرتبه هو می کشم


ادامه نوشته

شب عاشورا-امان نامه

حضرت عباس (ع)

امان نامه

اول عشق شورِ شیرین است

بعد از آن روزها غمگین است

عاشقم کرده لحظه های حرم

جای من زیر پاست پایین است

ناله کن دل شبیه مادر او

گریه ای کن که گریه تسکین است

روز اول که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است

ناله ام از بلادِ عباس است

گریه ام خانه زادِ عباس است


ادامه نوشته

شهادت حضرت عباس(ع)


شهادت حضرت عباس(ع)

 

این عمو هست این که آب شده

آسمان بر سرش خراب شده

بوسه ای زیر به چادر خاتون

چشمهایش پر از گلاب شده

گفت با کودکان عمو اینجاست

خوش بخوابید وقت خواب شده

بعد از آن زد به مرکبش هی کرد

نعره زد لحظه عذاب شده

 

تیغ خود را کشید چرخی زد

زهره را درید چرخی زد


ادامه نوشته

محرم-اول جلسه ای امام زمان(عج)

امام زمان(عج)

بد جور دلشکسته ای و گریه می کنی

از اشک چهره شسته ای و گریه می کنی

بگذار تا عبایِ تو را ما تکان دهیم

بر خاکها نشسته ای و گریه می کنی

امشب به صبح امر بفرما طلوع مکن

امشب عجیب خسته ای و گریه می کنی

خونِ جگر برای شما قوت شب شده

با ناله عهد بسته ای و گریه می کنی

زنجیرها که پشت تو را زخم کرده اند

هر روز بین دسته ای و گریه می کنی

هیات تمام شد همه رفتند و تو هنوز

یک گوشه اي نشسته ای و گریه می کنی


ادامه نوشته

ورودیه کربلا

ورودیه کربلا

آتشی بین نینوا آمد   آه زینب به کربلا آمد

به بلاجویی بلا آمد   آه زینب به کربلا آمد

.......

بار دیگر هلال غم آمد   سوز اشعار محتشم آمد

خاکِ عالم که بر سرم آمد   ناله ی مادر از حرم آمد

آه زینب به کربلا آمد

غرق خون اشکهای آدم شد   کمر نوح یک شبه خم شد

گیسوان رسول درهم شد   نوبت روضه ی محرم شد

آه زینب به کربلا آمد

روی این خاک جبرئیل افتاد   آمد و بر زمین خلیل افتاد

از نفس بانگِ الرحیل افتاد   حرف اتراق بین ایل افتاد

آه زینب به کربلا آمد

ادامه نوشته

حضرت زینب(س)-کربلا

کربلا حضرت زینب(س)

در دلش درد بی دوا عمه   در گلو بغض بی صدا عمه

که رسیده به کربلا عمه   همه سرها به زیر تا  عمه

می گذارد قدم کجا زینب

پرده از محملش که بگشاید   صف به صف از فرشته می آید

همه چشم انتظار،او باید   آید اینجا جلوس فرماید

پشت پرده پر از دعا عمه

اکبر عطر و گلاب می گیرد   بچه را از رباب می گیرد

رونق از آفتاب می گیرد   تا عمو جان رکاب می گیرد

هست در اوج کبریا عمه

حال اینجا کلافه اش کرده است   چند معجر اضافه آورده است

در دل خویش روضه پرورده است   جگرش خون و سینه پر درد است

جگرش بر نینوا عمه

ادامه نوشته

ورودیه کربلا

ورودیه کربلا

بار دیگر هلال غم آمد   سوز اشعار محتشم آمد

خاکِ عالم که بر سرم آمد   ناله ی مادر از حرم آمد

آه زینب به کربلا آمد

غرق خون اشکهای آدم شد   کمر نوح یک شبه خم شد

گیسوان رسول درهم شد   نوبت روضه ی محرم شد

آه زینب به کربلا آمد

روی این خاک جبرئیل افتاد   آمد و بر زمین خلیل افتاد

از نفس بانگِ الرحیل افتاد   حرف اتراق بین ایل افتاد

آه زینب به کربلا آمد

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)

دیگر بس است زحمت عمه نمیدم

حتی شده است منت دیوار می کشم

بابا تحمل نفسم مشکلم شده

از پهلویی که خورده زمین کار می کشم

***

باچوب خیزران پدرهای خود-درست

پیشِ خرابه دخترکان گرم بازی اند

گهوارهی علی،گلسر،کفشهای من

بابا برایشان فقط اسباب بازی اند

***

از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید

احوال خواهرت چقدر ریخته بهم

باید مرتبت کنم که نیزه نیست

رگهای حنجرت چقدر ریخته بهم


ادامه نوشته

ورودیه کربلا

ورودیه کربلا

تا که فرمود همین جاست و اتزاق کنید

خواهری در دل خود بیرق غم را کوبید

سر یک قافله پایین که علمدار آمد

به زمین زد ستونهای حرم را کوبید

خواست خاتون دو عالم که قدم رنجه کند

در بر ناقه علمدار علم را کوبید

زانویش باز رکاب قدم خانم شد

تا که بر شه پر جبریل قدم را کوبید

خواست از معجزه ی چادر او بنویسد

عقل جبریل کم آورد قلم را کوبید

از در زینبیه حاجت ما را دادند

خوش به آن دل که در بیت کرم را کوبید

صحبت کرببلا بود که خانم نگذاشت

موج او آمد و درهای دلم را کوبید

ادامه نوشته

محرم

محرم

شب اول

یک نفر هست پر از سوز،پر از یا زینب

تک و تنهاست و در ناله که تنها زینب

به لبش هست میا،آه میا با زینب

داد از این کوفه از این شهر از اینجا زینب

آه از امروز ولی وای ز فردا زینب

***

آخرین لحظه ی او بود دعا کرد و گریست

ظرف خونین شد و از دست رها کرد و گریست

روی خود را به سوی کرببلا کرد و گریست

داشت با گریه مناجات خدایا زینب

***


ادامه نوشته

محرم

اول جلسه ای

رخصت دهید شال محرم بیاورید

پیراهن عزای مراهم بیاورید

 

با اشکتان جراحت او خوب می شود

ای چشمهای غم زده مرحم بیاورید

 

مادر رسیده است کمی کوچه وا کنید

مادر رسیده گریه کند دم بیاورید

 

ما آمدیم خوب و بد آقا سوا نکن

ما را کنار فاطمه در هم بیا ورید

 

یک نخ از آن عبای مبارک به ما بده

آقا عزا شروع شده پرچم بیاورید

 

ای ابرهای تیره شب گریه های ماست

ما آمدیم تا که شما کم بیاورید

ادامه نوشته