شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)

نیمه شب در خرابه وقتی که

ربنای قنوت پیچیده

بعد زاری و حق حق گریه

چه شده این سکوت پیچیده

---

عمه اش گفت خوب شد خوابید

چند شب بود تا سحر بیدار

کمکم کن رباب جای زمین

سر او را به دامنت بگذار

---

آمد از بین بازویش سر را

تا که بردارد عمه اش ای داد

یک طرف دخترک سرش خم شد

یک طرف سر به روی خاک افتاد

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه (س)

آسمان تیره وتاریک و کدر بود در آن دم

سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم

سحری تیره تر از هر شب تاریک

وسیه تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی

در آن صحنه تاریک و در آن ظلمت یک دست

فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب

چشم نواز همگان بود در عالم

و در این شب شب تاریکتر ازشب

و ز هر درد لبالب

به صفی میگذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف

خدایا چه خبر هست؟

که اینگونه شتابان و نمایان

به میان دو صف از فوج نگهبان

ز گذر میگذرد

آه کجا؟

آه چرا؟

این دل شب

اول این صف به کف دست کسی بود طلایی

طبقی نقش و نگارین شده زرین شده

هر چند که یک خلعت سرخ است

به روی طبق،اما

ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذرها گذرن

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)

دیگر بس است زحمت عمه نمیدم

حتی شده است منت دیوار می کشم

بابا تحمل نفسم مشکلم شده

از پهلویی که خورده زمین کار می کشم

***

باچوب خیزران پدرهای خود-درست

پیشِ خرابه دخترکان گرم بازی اند

گهوارهی علی،گلسر،کفشهای من

بابا برایشان فقط اسباب بازی اند

***

از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید

احوال خواهرت چقدر ریخته بهم

باید مرتبت کنم که نیزه نیست

رگهای حنجرت چقدر ریخته بهم


ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)
اگرچه زخمی و خاموش و سر جدا آورد
تو را برای من از عرش نی خدا آورد

تو را به روی طبق، روی دست های بلند
برای گرمی این بزم بی نوا آورد

قدم گذار به چشمی که ریخت مژگانش
سرت به گوشه ی ویرانه ام صفا آورد

نه دست مانده بر دلم،نه پا،ولی عمه
مرا برای تو از زیر دست و پا آورد

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)
نیمه شب در خرابه وقتی که
ربنای قنوت پیچیده
بعد زاری و حق حق گریه
چه شده این سکوت پیچیده
---
عمه اش گفت خوب شد خوابید
چند شب بود تا سحر بیدار
کمکم کن رباب جای زمین
سر او را به دامنت بگذار
---
آمد از بین بازویش سر را
تا که بردارد عمه اش ای داد
یک طرف دخترک سرش خم شد
یک طرف سر به روی خاک افتاد
---
شانه اش را گرفت با گریه
به سر خویش زد تکانش داد
تا که شاید دوباره برخیزد
سر باباش را نشانش داد
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)
میان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت
چقدر بوی غذا بین شام پیچیده
كمی مواظب من باش بین نامَحرم
چه حرف ها كه در این ازدحام پیچیده
---
برای شانه ی سرخش لباس سنگین است
عجیب زخم تنش بین روز می سوزد
برای بردنِ یك گوشواره دعوا شد
هنوز لاله ی گوشش هنوز می سوزد
---
چقدر مردم این شهر اهل خیراتند
گرفته است سرش را كه بیشتر نزنند
حواس عمه شده جمع، زیر پا نرود
میان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)


اینجا که زخم از درِ هر خانه میزنند
اینجا که بند بر پَر پروانه میزنند

خون میچکد ز گوشه چشمان خاکی ام
وقتی که پلک های غریبانه میزنند

با گوشواره های خودم ناز میکنم
بر دختران که سنگ به ویرانه میزنند

مویی نمانده تا که ببافی ومي كشند
مویی نمانده باز چرا شانه میزنند
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)

اينجا بهانه ها خودشان جور می شوند
کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطر زنجیر پا کنی

اصلا نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانه یشان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد


ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد

 

بابا بیا که مردم از دختران شامی

از خنده های کوفی از خیزران شامی

 

این چندروز آخر لکنتت زبان گرفتم

این درد استخوان را از ساربان گرفتم

 

طفلی که خنده میزد بر این لباس پاره

او گوشواره دارد من زخم گوشواره


ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقيه(س)

از سفر آمدی و روشن شد

چشمهایی که تارتر شده اند

 

از سفر آمدی به جمعي  که

همگی دست بر کمر شده اند

 

زخمهای تو را شمردم که

یک به یک نذر بوسه ای دارم

 

چقدر زخم در بدن داری

چقدر بوسه من بدهکارم

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقيه(س)

جان را به آسمان نگاهت سپرده ام
امشب که دست در شب گیسوت برده ام


کمتر ز نقشهای کبود تنم نبود
این زخمها که بر لب و رویت شمرده ام


آهسته شِکوه می کنم و دور از همه
امروز هم گذشت و غذایی نخورده ام


از چشمهای حلقه ی زنجیر جاری است
خونی که می چکد ز وجود فشرده ام

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقيه(س)

گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزو نداشت


رخساره اش حکایت بازار شام کرد
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت 


آنجا اگر جه نان تصدق حراج بود
از بس گرسنه بود ، به رو رنگ و رو نداشت


چشمش اگرچه بر در ویرانه باز بود
معلوم شد ز حرکت دستش که سو نداشت

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقيه(س)

کنون که گوشه ی ویرانه آشیان دارم
برای آمدنت باغی از خزان دارم
 
اگر چه بی پر و بال و به بند زنجیرم
برای شرح غمم با تو صد زبان دارم
 
به فصل کودکی ام پیری ام نگو زوداست
شکسته لاله ام و داغ باغبان دارم
 
زبان گشا و سخن گو به جان تو بابا
به سنگ برکف دست و نه خیزران دارم

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)


شهادت حضرت رقيه(س)

مثل قدیم آمده ای باز در برم
با بوی سیب گیسوی خود در برابرم

مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
تا سوی دامنت بِدَوم پر در آورم

این چشم وا نمی شود اما تو باز کن
سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

دستی برای شانه زدن نیست با تو و
زلفی برای شانه زدن نیست در سرم
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)


تا آخرین ستاره شب را شمرده است

‏اما سه شب گذشته و خوابش نبرده است


دست پدر نبود اگر بالشی نداشت

سر را به سنگ های خرابه سپرده است


حتی برای پلک زدن هم توان نداشت

اصلاً نداشت باور این که نمرده است


جا باز کرده حلقه ی زنجیرهای سرخ

از بس که زخم های تنش را فشرده است


با یاد زجر نبض دلش تند می زند

یعنی تمامی بدنش زخم خورده است


با آستین پاره سرش را گرفت و گفت

عمه بگوکه روسری ام راکه برده است؟

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه (س)

 

باور نداشتم که بيايي برابرم
امشب تويي برابرمن نيست باورم


هرچند بال پرزدنم را شکسته اند
اما براي باتو پريدن کبوترم


دستي نمانده حلقه کنم دور گردنت
مويي نمانده تا بکشي شانه بر سرم


از شعله هاي بام فقط پلک تو نسوخت
آتش گرفت دامن و سوخت معجرم


حتي براي ناله زدن هم امان نداد
دستي که خورد بر رخم و کرد پرپرم

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)


آهش فضای هر سحرش را گرفته است

داغی تمامیِ جگرش را گرفته است


از کوچه ها رسیده تنش تیر می کشد

از بس که سنگ دور و برش را گرفته است


بر حال و روز چشم نحیفش نکرد رحم

دستی نگاهِ مختصرش را گرفته است


جا مانده از حرارت خیمه به پیکرش

آتش کمی زِ بال و پرش را گرفته است


از بعد غارت حرم و گوشواره اش

با آستین پاره سرش را گرفته است


ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)


هرچند بی تو دیدم،دوران پیریم را

ازیاد بردم اما،باتو اسیریم را


چشمی که خون گرفته مژگان خاکی اشرا

واکن که سیر بینی،سیمای پیریم را


ازهرطرف که رفتم،زخمی به صورتم خورد

ای وای اگرببینی پای کویریم را


باتارتازیانه،باپودکنبه نی ها

بر پیکرم تنیدند،فرش حصیریم را

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)

تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند

 

دست در دست پدر دختر همسایه رسید

ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند

 

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند

 

سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد

پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند

 

پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد

شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند

 

دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند

 

این چه شهری است که لبخند مسلمانانش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

 

این چه شهری است که بازار یهودي یانش

گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

شهادت حضرت رقیه(س)
زبري صورت من و دستان عمّه ام
تقصيرِ كوچه هاي يهوديِ شام بود
شكرِ خدا هواي مرا داشت خواهرت
در چشم ها عجيب نگاهِ حرام بود

پايي كه زخم تاول آن هم نيامده
وقتي به دادِ آن نرسي سرخ مي شود
از ضربِ دستها چه به روزش رسيده است
آن چهره اي كه با نفسي سرخ مي شود

آنقدر پير كرده مرا نيزه دارِ تو
هر كس كه ديد طفلِ تو را اشتباه كرد
عمه به معجرم دوگره زد ولي ببين
روي مرا كشيدنِ معجر سياه كرد
ادامه نوشته