حضرت مسلم ابن عقیل(ع)
حضرت مسلم(ع)
ياكريم غریب این شهرم
که جدا مانده ام زلانه خود
کوچه گرد غریبم و راهم
ندهد هیچکس به خانه خود
سر دارالاماره ام اما
چشمهایم هنوز منتظر است
سر دارالاماره میبینم
کاروانی غریب دربه در است
به سلامی که بر همه گفتم
کس جوابی نداد در این شهر
غیر طوعه کسی به دستانم
ظرف آبی نداد در این شهر
از دل دشتهای تفتیده
حال و روزم ببین بیا برگرد
جان طفلانِ من به کوفه میا
جان ام البنین بیا برگرد
همه چشم انتظار تو اینجا
همه سر گرم تیر یا نیزه
همه مشتاق دیدنت اما
با کمان و سنان و با نیزه
پیر زنها و پیر مردانش
شده مشغول خیزران سازی
کودکان جای مشق در هر روز
گرم بازی سنگ اندازی
بازی تازه ای شروع شده است
همه دنبال تیری از چوبند
به خیالی که نیزه می بینند
به نوک نیزه سنگ میکوبند
چکنم تا نیاوری با خود
محمل و محرمان قافله را
که ز دارالاماره میشنوم
خنده های بلند هرمله را
یاسها به جای خود اینجا
غنچه ای لاله رو نمیماند
تیرهایش سه شعبه دارد وای
اثری از گلو نمی ماند
جان دلشوره های خواهرتان
کاروان را بگو که برگردد
فکر انگشترت امانم برد
ساربان را بگو که برگردد
کاش میشد ز محمل زینب
باد از پرده اش گذر نکند
کاش میشد به روی اهل حرم
چشم نامحرمی نظر نکند
کاش میشد کم از سر طفلان
نشود دست های سقایت
چشمهایش اگر نظر بخورد
وای بر دختران نوپایت
تشنه ام تشنه کام و میبینم
بعد من بالبت چه ها شده است
عاقبت کوفه میرسی اما
گیسوانت ز نی رها شده است
(حسن لطفی)
مولف تاج العروس نویسد که : شبر بر وزن بقم و شبیر بر وزن قمیر یا امیر و مشبر بروزن محدث نام پسران هارون نبی بوده است و پیامبر اسلام ( ص ) حسن و حسین و محسن را با این سه نام خوانده است