حضرت زهرا(س)

گل پاییزی من برگ خزانت شده ام

خیز از خاک و ببین فاتحه خوانت شده ام

 

از سر صبح یتیمان همه به دنبال تواند

آه شرمنده از این گریه کنانت شده ام

 

رفتی و بعد خود انگشت نمایم کردی

بعد تو بی کس و بی تاب و توانت شده ام

 

سر شب خواست حسینت که بخوابد اما

گفت دلتنگِ کمی لقمه ی نانت شده ام

 

چادرت بر سر زینب چقدر می آید

حال با دختر تو فاتحه خوانت شده ام

 

مشتی از خاک به روی سر خود می ریزم

مُردم و آب از این بار امانت شده ام

 

در افتاده و دیوار سیاه و خونت

همه جا هست و پریشان نشانت شده ام

 

(حسن لطفی)