محرم- امام زمان(عج)

امام زمان(عج)
هزار شکر که از خون دل وضویی هست
لباس مشکی ما هست، آبرویی هست

بیا حسین بگو تا که ما به سر بزنیم
میان شاه و گدا، راه گفت و گویی هست

همیشه سنگ غمش را به سینه ام زده ام
خوشم برای شکستن مرا سبویی هست

دوباره چشم شما زخم میشود، دیر است
مرا ببین که به چشمت هنوز سوئی هست

مرا برای مُحَرم دوباره مُحرِم کن
مُنای کربُ بلا هست و آرزویی هست


ادامه نوشته

محرم- امام زمان(عج)

امام زمان(عج)
با غمت مي خرم آقا خوشيِ عالم را
و به عالم ندهم تا به ابد اين غم را

چشم بر راهِ تو و شامِ نُهُم هم آمد
قسمتم كرد خدا سينه زدن با هم را

ريشه ي بِيرقِتان عزتمان بخشيده
از سرم باز مكن سايه ي اين پرچم را

دَمِ من هست حسن بازدَمم هست حسين
تا نفس هست نگيريد ز من اين دَم را

نمكِ روضه مان را خودِ زينب بخشيد
شورِ ما زنده كند خِيلِ بني آدم را

علمِ رايت العباس بلندم كرده
مادرت داده به من اين سندِ محكم را

ادامه نوشته

محرم-اول جلسه ای امام حسین(ع)

امام حسین(ع)
شکر خدا که زندگی ام نذر روضه هاست
شکر خدا که روزی ام از سفره شماست

شکر خدا که پای شما سینه می زنم
شکر خدا که درد مرا نامتان دواست

عمری نفس زدم به هوای نگاهتان
عمری سرم به سایه این بیرق عزاست

قلبم به بزم هر شبتان خو گرفته است
چشمم به خاک خانه تان خوب آشناست

بر روی سنگ قبر من این گونه حک کنید
این خانه زاد روضه و مجنون کربلاست
ادامه نوشته

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

فصل غم آمده و وقت خزانت پسرم
خفتی و می دهم از ناز تکانت پسرم


خجلت وداغ تو و خنده دشمن کم بود
مانده ام مات لب خنده کنانت پسرم


کرده ای خون به دلم بسکه زبان را پی آب
می کشیدی ز عطش دو دهانت پسرم

 

کرده ای خون به دلم بسکه زبان را پی آب

می کشیدی ز عطش دور دهانت پسرم

ادامه نوشته

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)


آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند
حتی به هفته ای نریسده شکسته شد

دیروز از وفا همگی دست داده اند
امروز مسلمت زجفا دست بسته شد
------
کوچه به کوچه میروم و میزنم به سر
کوچه به کوچه میروم و گریه میکنم

از شرم نام خواهرت ای خاک برسرم
چون شمع آب میشوم و گریه میکنم
------
خانه به خانه گشته ام وباز دیده ام
هر سینه ای ز حیله و نیرنگ پر شده

پیداست از بلندی دارالعماره اش
هر بام جای گل فقط از سنگ پر شده
ادامه نوشته

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)

حضرت مسلم(ع)

 

ياكريم غریب این شهرم

که جدا مانده ام زلانه خود

کوچه گرد غریبم و راهم

ندهد هیچکس به خانه خود

 

سر دارالاماره ام اما

چشمهایم هنوز منتظر است

سر دارالاماره میبینم

کاروانی غریب دربه در است

 

به سلامی که بر همه گفتم

کس جوابی نداد در این شهر

غیر طوعه کسی به دستانم

ظرف آبی نداد در این شهر

 

از دل دشتهای تفتیده

حال و روزم ببین بیا برگرد

جان طفلانِ من به کوفه میا

جان ام البنین بیا برگرد

ادامه نوشته

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)
نیمه ای می گذرد و از شب و سرگردانم
                                                      چشمم احیا دارد
خانه ای نیست پناهم دهد و حیرانم
                                                      کوفه غم ها دارد
شرمگینم که تو را خوانده ام این جا برسی
وای از آن روز که با دختر زهرا برسی
                                                تک و تنها برسی
                                                                        چه تماشا دارد
نخل این شهر همه نیزه خونریز شده
                                                 وقت پاییز شده
حرمله گفته که تیرش چقدر تیز شده
                                                  سر دعوا دارد
وای از آن روز که از بام سرت می سوزد
جگرت می سوزد
بر سر نیزه کنارت پسرت می سوزد
                                                  جگرت می سوزد
تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد
تا نخورده است به قاسم سم مرکب برگرد
تا تن اکبرت از زخم ز هم وا نشده نيزه ها جانشده
پشت خیمه بدن طفل تو پیدا نشده
تا که مشک و علم و خود و علمداری هست
                                                  آبروداری هست
بعد عباس، غم و کوچه و بازاری هست
                                                  کوفه سودا دارد
جان زهرا برگرد   جان مولا برگرد
(حسن لطفی)

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)

حضرت مسلم(ع)

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است
یار آواره ات ای یار چه تنها شده است

عرق شرم منو اشک دو چشمان من است
اگر این شهر شبیه شب دریا شده است

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد
که برای حرمت کوفه محیا شده است

کوچه هایش چقدر مثل مدینه تنگ است
وای هر کوچه پر از روضه ی زهرا شده است
ادامه نوشته

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)

حضرت مسلم ابن عقیل(ع)

امروز محرمان حرم سایه ی سرم

شام دهم زمان نفس های آخرم

 

امروز بین حلقه شیران هاشمی

شام دهم به حلقه زنجیر پیکرم

 

امروز دخترک سر دوش عمو ولی

شام دهم به گریه که عمه گل سرم

 

امروز گرد چادرش را تکانده ای

شام دهم به خون تو آغشته معجرم


ادامه نوشته

حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

بي تو در بين حرم بانگ عزا افتاده

واي قاسم، عوض ِ وا عطشا افتاده

 

چاره اي كن كه نمانند به رويِ دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

 

گيسويِ مادر ِ تو باز شده در خيمه

تا كه گيسويِ تو در دستِ بلا افتاده

 

كار، كار ِ نظر شوم ِ حراميها بود

اگر اين لاله ي انگشت نما افتاده


ادامه نوشته

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)
 

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟

 لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا، چه شده بی‌صدا شدی

 

افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای
از دست رفته‌ای و پر از ردپا شدی

 از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ‌نما شدی

ادامه نوشته

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد

همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد

گره به بند نقابت زد و میان حرم

پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

کنار عمه نشست و برای نجمه گریست

و خیمه گاه تو را حجله عزایت کرد

ببین که با عرق شرم آشنایم کرد

کسی که با تن این خاک آشنایت کرد

به غیر موی سفیدش،لبان پر خونت

تو را خود حسنم مثل مجتبایت کرد

کسی نبود و بگوید یتیم را نزنید

کسی نگفت که این ضربه ها کفایت کرد

بگیر دستم و بابا بگو نگاهم کن

علی که رفت بجای خودش عصایت کرد

دم از تو هست ولی باز دم ممکن نیست

كه تاخت لشگری غرق رد پایت کرد


ادامه نوشته

محرم-اول جلسه ای امام حسین(ع)

امام حسین(ع)اول جلسه ای

 

بگیر بال مرا باز در هوای خودت

مرا ببر به کنارت، به کربلای خودت

 

نفس بزن که مذابم کنی در این شب‌ها

نفس بده که بسوزم فقط برای خودت

 

دلم کتیبه‌ی اشعار محتشم شده است

بزن به سینه‌ام آتش، به روضه‌های خودت

 

از آن زمان که به پایم نوشته شد، این زخم

نشسته بر جگرم داغ بوریای خودت

ادامه نوشته

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

حضرت قاسم(ع)

این که این قدر تماشا دارد

به رگش خون علی را دارد

مجتبی آمده تصویر شود

به حسن رفته؛ تماشا دارد

گیسوانی که زده شانه حسین

هر قدر دل ببرد جا دارد

 سیزده بار زمین فهمیده

منّتی بر سر دنیا دارد

شاه در بدرقه اش آمده است

تا ببینند که بابا دارد

نیست پایش به رکاب از بس که

میل پرواز به بالا دارد

چشم بد دور به بازو بندش...

...ریشه چادر زهرا دارد

نوجوان است و دعایی بر لب

پشت او زینب کبری دارد

 نوجوان است ولی وقت نبرد

پای هر ضربه اش امضا دارد

ادامه نوشته

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت عبداله(ع)

این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

با جوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

می نویسد عمو و  بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

ادامه نوشته

حضرت عبداله ابن الحسن(ع)

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

 

دستش به دست زینب و میخواست جان دهد

میخواست پیش عمه عمو را صدا زند

 

می دید آمده ببردسهم خویش را

بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند

 

سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد

دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند

 

در بین ازدهام حرامی و نیزه دار

درمانده بود حرمله تيرش کجا زند

ادامه نوشته

طفلان حضرت زینب(س)

طفلان حضرت زینب(س)

 

گرچه از داغ جوان تا شده ای ما هستیم

و که گفته است که تنها شده ای ما هستیم

تو چرا بار دگر پا شده ای ما هستیم

ما نمردیم مهیا شده ای ما هستیم

 

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

 

به درخیمه ما نیز هرازگاه بیا

با دل ماسه نفرراه بیا راه بیا

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا


ادامه نوشته

طفلان حضرت زینب(س)

حضرت زینب(س)

به نام نامی زینب که آیت العظمی است

قسم به نام عقیله که علم الاسماست

بلند مرتبه بانوی فاطمی علی

تمامی وجناتش تمامی مولاست

غلامزاده ایلش قبیله مجنون

کنیزه خادمه هایش عشیره لیلاست

نفس نفس نفهاتش چکامه ای شیوا

وحرف حرف کلامش قصیده غراست

قلم چگونه نویسد که خامي محض است

کلام پخته ی عمان بخوان که روح افزاست

زنی که دست خدا را در آستین دارد

زنی که یک تنه مرد آفرین کرببلاست

برای آل عبا بوده واجب التعظیم

حسین فاطمه احمد حسن علی زهراست

عقیله ای که عقول از مقام او حیران

فهمید که فقاهت ز فهم او رسواست

ندیده سایه او را نگاه همسایه

اگرچه مدت سی سال پیش این دریاست

ادامه نوشته

طفلان حضرت زینب(س)

طفلان حضرت زینب(س)

دو جوانمرد مهیا هستند

دست پرورده سقا هستند

قدشان رفته به دایی هاشان

چقدر خوش قد و بالاهستند

شیرِ خاتون دوعالم خوردند

شیرهای نر صحراهستند

گرد بادند و به هم میریزند

شب طوفانی دریا هستند

مرتضایند به شکل دو جوان

این دو عیسی دو موسی هستند

زینبی اند و نژاد عشق اند

بچه حضرت زهرا هستند

مادر از خیمه ولی میگویند

برگ سبز من تنها هستند

ادامه نوشته

طفلان حضرت زینب(س)

طفلان حضرت زینب(س)

مادر به خيمه و دو جوانش به قتلگاه
پا مي كشند راه نفس باز وا كنند

در آخرين نفس كه نفس بر لب آمده
مي خواستند مادر خود را صدا كنند

اما زخيمه گاه نيامد بجاي او
زود آمدند تا سرشان را جدا كنند

عباس اگر نبود كه چيزي نمانده بود
می خواستند هر چه كه تيغ است جا كنند
(حسن لطفی)

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)
اگرچه زخمی و خاموش و سر جدا آورد
تو را برای من از عرش نی خدا آورد

تو را به روی طبق، روی دست های بلند
برای گرمی این بزم بی نوا آورد

قدم گذار به چشمی که ریخت مژگانش
سرت به گوشه ی ویرانه ام صفا آورد

نه دست مانده بر دلم،نه پا،ولی عمه
مرا برای تو از زیر دست و پا آورد

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)
نیمه شب در خرابه وقتی که
ربنای قنوت پیچیده
بعد زاری و حق حق گریه
چه شده این سکوت پیچیده
---
عمه اش گفت خوب شد خوابید
چند شب بود تا سحر بیدار
کمکم کن رباب جای زمین
سر او را به دامنت بگذار
---
آمد از بین بازویش سر را
تا که بردارد عمه اش ای داد
یک طرف دخترک سرش خم شد
یک طرف سر به روی خاک افتاد
---
شانه اش را گرفت با گریه
به سر خویش زد تکانش داد
تا که شاید دوباره برخیزد
سر باباش را نشانش داد
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)
میان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت
چقدر بوی غذا بین شام پیچیده
كمی مواظب من باش بین نامَحرم
چه حرف ها كه در این ازدحام پیچیده
---
برای شانه ی سرخش لباس سنگین است
عجیب زخم تنش بین روز می سوزد
برای بردنِ یك گوشواره دعوا شد
هنوز لاله ی گوشش هنوز می سوزد
---
چقدر مردم این شهر اهل خیراتند
گرفته است سرش را كه بیشتر نزنند
حواس عمه شده جمع، زیر پا نرود
میان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)


اینجا که زخم از درِ هر خانه میزنند
اینجا که بند بر پَر پروانه میزنند

خون میچکد ز گوشه چشمان خاکی ام
وقتی که پلک های غریبانه میزنند

با گوشواره های خودم ناز میکنم
بر دختران که سنگ به ویرانه میزنند

مویی نمانده تا که ببافی ومي كشند
مویی نمانده باز چرا شانه میزنند
ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)

اينجا بهانه ها خودشان جور می شوند
کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطر زنجیر پا کنی

اصلا نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانه یشان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد


ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد

 

بابا بیا که مردم از دختران شامی

از خنده های کوفی از خیزران شامی

 

این چندروز آخر لکنتت زبان گرفتم

این درد استخوان را از ساربان گرفتم

 

طفلی که خنده میزد بر این لباس پاره

او گوشواره دارد من زخم گوشواره


ادامه نوشته

مناجات

مناجات

امشب که هر درمانده ای،با خویش تنها می شودم
امشب بساط آشتی،با تو مهیا می شود

امشب سرِ سال من است،شرمندگی حال من است
آیا نصیبم بخشش است،این شام احیا می شود

در ازدحام خوبها،در این حضور بی ریا
آیا گدا یِ بی نوا،در گوشه ای جا می شود

ای کاش می گفتی به من،با این همه شرم و محن
آیا برای در زدن،یک خانه پیدا می شود

گفتم چگونه می شود،با این همه بار گناه
ما را بگیرد در پناه،گفتند حالا می شود

ادامه نوشته

امام حسین(ع)

اما م حسين(ع)
 
غریب مانده ام از شهر خود مرا ببرید
من اهل شهر شمایم مرا شما ببرید
 
اگر نشد که بیایم سه روز بعد مرگ
کفن کنید مرا سمت کربلا ببرید
 
فرشته ها چه شود اشک چشمهای مرا
شبی به نیت مرهم از این عزا ببرید
 
کبوترانه بگیرید بال های مرا
برای بوسه بر آن گنبد طلا ببرید

ادامه نوشته

وفات حضرت معصومه(س)

شهادت حضرت معصومه(س)

غمی میان دل خسته ام شرر دارد
دل شکسته ام اینگونه همسفر دارد

کبوتری که نشسته به روی ایوانم
دوباره آمده و از رضا خبر دارد

خیال غربت او می کشد مرا ، اما
دلم زغصه زینب غمی دگر دارد

ز کاروان اسیران وخواهری تنها
که حلقه ای زیتیمان در به در دارد

ادامه نوشته

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

شهادت حضرت علی اصغر(ع)

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده

با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود

ادامه نوشته